اولین مکان برای عبادت وسجده ،خانه خدا در مکه است اما مکانی که باید به نوعی روش دینداری وپاکی وساده زیستی باشد به غیر این می باشد مکانی که باید خود را ازتجملات وزرق وبرقها خود را دورکند واز اسراف وتبذیرواتراف وشبیه کردن خود به کاخ سلاطین دور کند به غیر این است باید پرسید چرا درخانه خدا از ابریشم وطلا استفاده می شود وچرا ...چرا.....منکر آسایش عبادت گذاران نیستیم اما نه درحدی که نمی تواند، محلی که باید آموزش درک وحس کردن نیازها وکمبودها باشد به غیر این حرکت کند.
گذری از این می کنیم ومی گوییم چندان درخانه خدا تجملات نیست یا می گوییم هوای بد سرزمین حجاز ویا روبرو شدن آن جمعیت عظیم انسانی از مناطق گوناگون که امکان دارد طبیعتشان با این مناطق به مزاج خوش نیاید سهل تر می گیریم.اما می رویم برمزار انسانها ،کاخهای عظیمی می بینیم که آن طرف تر انسانی از بی چیزی وبی نیازی دست به گدایی به سوی انسانها دراز کرده است اما این انسانها مشتی سنگ وچوب وآهن که بدرد هیچ چیز نمی خورند ونمادی از جلوه های پادشاهی وسلطنتی دارد ایجادمی کنند وعجیب برای من از آن بیش می شود که همان گدا برای برطرف کردن نیازش در حجیم شدن این کاخ واین تجملات وزرق وبرقها می افزاید وبه خیال باطل که با بیشتر شدن این حجم تفکر اسرافی می تواند نیازهای خود را برطرف کند.
آن طرف تر می رویم مساجدی در بین مسلمانان می بینیم که نمادی از تفکر اسراف وزیاده روی وتبذیر است .همسایه او نان شب ندارد، دختر برادرش جهزیه عروسی ندارد ،دوستش از قرض در زندان است وآبرویش در خطر است، پسرش توان ازدواج ندارد آنوقت او پولهای خود را صرف ساخت مسجدی که نمادی از بی خدایی است می کند. خوب به مساجدتان نگاه کنید آنقدر عریض که می توانست خانه ای برای بی خانمانها باشد آنقدر چلچراغ ومصرف برق زیادی که می توانست نیازهای ازدواج جوانان را برطرف کند و آنقدر...... آیا آموزش مسجد بدین گونه است یا او باید فرهنگ قناعت وعدم اسراف وتبذیر را آموزش دهد. این همان مسجدی است که نشان از صبروتحمل بود. مسجدی که نماز گذار ندارد اما دروسعت وتجملات آن می کوشند؟! الویتها را ازهم بازشناسید؟! مسجدی که دارای نمازگذارانی شیطان صفت است آنوقت همین افراد نقد بر دیگران می گیرند. وقتی مسجد اینگونه باشد تکلیف همه مشخص است وراهی برای اوجز هم چشم به هم چشمی و زندگیی مادی گرا ومصرف زده وبا اسراف واتراف وخوشگذرانی نمی توان متصور بود ونمی توان درس صبروپایداری وگذشت را آموخت.
وجود اینگونه نمازگزاران منومنصرف می کند که دراینگونه مساجد قرار بگیرم برای همین چندان علاقه ای به حضور به مسجد ندارم. خطبه هایی در مساجد بلند می شود که تفکر بت پرستی ونمادی از خیانت به دین است وگوشهای من تاب تحمل شنیدن ندارد. نماز جمعه نمی روم اما همین عالمان می گویند که در حدیث پیامبر است که اگر تا سه بارپشت سرهم به نماز جمعه نیایی برقلبت مهرنفاق می خورد اما من می گویم نزدیک به دو سال است که به نماز جمعه نمی آیم اما خدایم را دوست دارم. همین عالمان دیگران را منع از حضور در منکرات می کنند اما نگاه اشتباه به دین دارند چون همین مساجد را آلوده بدان کرده اند. چرا تفاوت در منکرات می گذارید؟ از کی یک شرابخوار بدتر از خائن دروغگو شده است ؟ از کی عمل زنا بدتر از نا مهربانی ودشمنی بوده است؟ مگر اینان همان افرادی نیستند که می گویند پیامبر گفته یک مسلمان هرگناهی می کند (حتی زنا) اما دروغ نمی گوید؟ آنوقت اینان جوانان زناکار را بدتر از خائنین دروغوگیی مثل خودشان می دانند؟ آیا این همان مسجد زمان پیامبر بود که درس مهربانی ودوست داشتن وبرادری ها وصداقت می داد. نمازگذارانی که تنها به خود می اندیشند واز دین هیچ نمی دانند ؟ درنمازند ودر تفکر فریب ودزدی وآن امام جماعت که هیچ از دین نمی داند وخیال می کند تنها چون ریشش بزرگتر ونمازش طولانی تر ، بهشتی، وبهتر از او وجود ندارد وآنوقت چیزی از صداقت وراستی وپاکی نمی داند.
اما این صحبت من متوجه تمامی مسلمانان است وهیچ گروهی از آنان را برنمی تابد واین را به خوبی دربین اهل سنت جنوب درک کرده ام ،آنها تنها می توانند مساجدی بسازند که به نمازگذاران آن توجه ندارند وآنوقت همین عالمان وامامان جماعت به پا بوس این نوع نگاه واینگونه انسانها می روند.این افرادی که باید مبارزه با این تفکرات ودر فکر پیاده سازی حق باشند خود را در تفکرات مصلحت اندیشی پنهان کرده ومسائل را توجیه کرده وسپس در پستویی می خزند تا خود را از صدمات دور نگه دارند ،باسکوت وتایید خود برعمر نگاهها می افزایند وبرانسانها ظلم می کنند وخود را به بی خیالی می زنند ،نه تنها شجاعت ندارند،شجاعتها را هم از بین می برند.
اما این نوشته را بیشتر برای دوستی نوشته ام که در این فضای اینترنت فریادش گوش دوستان را کر کرده است. دوست عزیز آرام تر باش؟! اگر تو واقعا همان چیزی هستی که می گویی؟! باز هم نباید دراین دنیای پرفریب وبه خصوص پرحیله این انتظار راداشته باشی که کسی اعتماد کامل برتوکند؟! اینجا ایران است؟! اینجا مقابل ما همان انسانهای مسلمان بی دین است،باهمان واکنشان نادرستشان؟! اینجا فضای باز وجود ندارد؟ توان سخن گفتن وجود ندارد؟! چگونه من می توانم بگویم درحالی که برادرم را می بینم که شمشیر تیز وبرنده آماده کرده تا سر مرا ببرد واز بی مهری نسبت به من کوتاهی نکند؟ اما مگر من در خاطراتم ونگارشهای این وبلاگ این حقایق را بیان نکردم؟! مگر من کم از اهل سنت جنوب صدمه خورده ام؟!گناه من چه بود؟شاید خامی!شاید کم تجربگی!شاید کم آگاهی؟شاید هم بی صبری؟ اما آنها که روبروی من بودند چه؟ چرا آنها هم کم تحمل بودند؟ چراآنها حق طلب نبودند؟ چرا دگم بودند؟ وچرا...؟چه کسی می خواهد پاسخ دهد؟ چرا اهل سنت جنوب از من عذرخواهی نکرد؟ چرا این عالمان به سادگی عبور کردند؟ چرا حتی یک معذرت خواهی هم از من نکردند؟ هرچند که معذرت خواهی کاری را درست نمی کرد؟چون هرکس توبه می کند تنها به عذرخواهی نیست باید لطمات وصدمات را هم جبران کند؟اما من همان حرکت خشک وخالی راهم ندیدم ؟با وجوداینکه بارها درزندگیم هربار که اشتباه کردم عذرخواهی واعتراف به گناهم هم داشته ام واین همیشه برایم درد آور ورنج آور بوده است؟ مگر من همان فردی نبودم که در خاطرات دوران شغلی پرتلاطم از آنهایی که ادعای دینی داشتند وراه خیانت ودروغ وفریب را با من درپیش گرفتند به بیان آن پرداختم. زمانیکه من از دوستم خیانت دیدم به خودم جرات ندادم با وجود اینکه از خصوصی ترین مسائل زندگیش با خبر بودم که کل زندگی وآبرویش را بر باد میداد ،من تنها سکوت کردم ؟ چگونه او ضربات ولطمات خود را تنها بر بدن من که تحمل این جفا را بعد از این همه خوبی به او رانداشتم وارد می کرد، مگر در این داستان از همان سهامدار شرکت که ادعای دین داشت نگفتم او کسی بود که هر بار با دروغی وحرفی با من صحبت می کرد وحرفهای خود را تغییر می داد ،مگر از همان برادر سهامدار شرکت نگفتم او کسی بود که بعد از این همه نشان از صداقت وپاکی، درآخرین بیانش به من گفت تو ودوستت را مثل هم می دانم ومن تنها می توانستم فریاد بزنم وبگویم دیگر در این دنیا پیش اینان چیزی به نام صداقت معنی ندارد وبااین رفتار نا به جایشان تنها در ایجاد عقده ها ودر بی معنی کردن ونابودی صداقت می کوشندواین افراد پیشگامان افراد دینی شهر ما هم هستند. اما من نه در دوستی ونه در مشاوره ونه در برادری ونه در دینداری و نه هم از این حکومت و...خیری وخوبی ندیدم ودرد های خودم را نوشتم، اینکه درهیچ زمینه رشدی آن رشد لازم را بدست نیاوردم، پس نیازی به بیانی بیش نیست ما همه درد مشترکی داریم ،می خواهم بگویم در این دنیا خیلی از افراد مثل هم هستند تو تنها نیستی وخیال نکن اگر فردی درمقابل تو به دردی دیگر دچار است واز نگاه تو کم اهمیت است از نگاه وموقعیت او هم اینگونه است که اگر توهم درجایگاه او بودی اینگونه بودی؟هرچند که بماند افرادی که یا از دردها ،خود را به بی خیالی زده اند یا حسی ندارند؟ یا هم واقعا در زندگی مشکلی ندارند؟ اما من حداقل می توانم بگویم تو را درک می کنم؟ در مورد ازدواجت خیال نکن تو تنها مشکل داری؟ تو تنها با فشارهای روحی وروانی آن مواجه هستی؟ تو می گویی به تو زن نمی دهند؟اما من می گویم نگاهی به اطرافت بیانداز آنها که به آنها زن می دهند باید چه کنند؟آنها توان مالی زندگی مشترک ندارند؟ پس تو تنها نیستی واین درد کل جامعه ایران است؟ اما تو اگر همان سن را از خودت می گویی! سن کم داری! درحالی که بسیاری از افراد با سن بیش از تو نتوانستند ؟ بازهم نگاهی بیانداز؟ هنوز وقت وفرصتی بیش برای تو هست؟ قدری تحمل کن؟ (راستی منم ازدواج نکردم، وگرنه این همه وبگردی نمی کردم- این را گفتم که خیال نکنی صدایم از جای گرم بلند می شود) اما در مورد فشار اقوام یا دیگران؟ این تجربه خیلی از دینداران است؟ به تجربه صحابه نگاهی بیانداز؟ خودم را فراموش نمی کنم که همیشه به خاطر رفتار وظاهرم آماج تمسخر دوستان واقوام بودم ؟ ( البته بماند که ظاهر درابتدا مهم نیست اما من به خاطر نگاهم به دین آن برایم مهم شده بود)حتی در مدرسه هم ؟ چندان جایی در دل دوستان نداشتم ؟باز درد من وتو کمتر از آن افرادی است که زیر شلاقهای دیگران بودند وراهی به جایی نداشتند؟ در مورد رفتار دوستان اینترنتی نسبت به تو می توانم بگویم انتظار اعتماد رانداشته باش؟ اما این را هم بگویم ومهمتر از آن انتظار از این مسلمانان بی دین نداشته باش؟ اما همان دوستانی که بارها در پای سخنان تو نشسته اند وهنوز تو را رها نکردند همین را بگویم تو را خیلی دوست دارند وبه تو اهمیت می دهند وگرنه خیلی وقت پیش تو را رها می کردند همانگونه که این افراد دور وبرمن اینگونه رفتار نسبت به من داشتند،پس قدر آنان را بدان واینقدر باکفروفحاشی آنها را از خود نران؟(ببین چقدر تحمل می کنند وباز بااین وجود تو را رها نمی کنند) اما یک تفاوت بین من وتو وجود دارد. من از زمانیکه دراین وبلاگ نگاشته ام حتی در برخورد با اطرفیانم هیچگاه نخواسته ام خود را دانای کل ویه پاعالم بدانم تنها بدنبال حقیقت بوده ام (هرچند بعد از بی توجهی ما هم شدیم تا حدودی ...) اما شما خود را مسلط وبهتر از خود در دین وفهم دینی نمی دانید؟ آنگاه نقدهای تند بردیگران هم می گیرید؟ پس افراد باید توقع بیشتر از تو داشته باشند؟ اما شما همیشه حرکت ونگاهی برعکس دارید؟ به نظرم تحمل مشکلات برشما طاق شده وتحمل خود را از دست داده اید؟من می بینم که مشکلات در ریشه های دیگر دارد شاید همان عدم ازدواجتان وشاید هم ....آنگاه بر دوستان ناراحتی های خود راخالی می کنید، هرچند که ای کاش در دور و بر ماهم چنین دوستانی پیدا می شدند که من وهرکس دیگر می توانست عقده های خود راخالی کند(وواقعا به این انسانها بااین عظمت وبزرگیشان باید آفرین گفت) این را جدی می گویم واین را هم بگویم دوستی از شما با عنوان روانی صدامی کرد. اما من می گویم ما همه به نوعی روانی هستیم واز آن روان سالم قرآنی برخوردار نیستیم وخطابهای قرآن با مریض بودن همراه است ومن اعتراف می کنم که اینگونه ام؟ برای همین این افراد درواقع تضادهای رفتاری وبیانی هم به همراه خود دارند؟ چند تا از ماها در برخوردهای خود از روان وبرخورد سالم برخوردار هستیم؟ هرکس مقداری کم وزیاد با خود دارد؟ ببنید خودرا و واکنشات اطرافتان وبعد از لحاظ سطح سلامتی خود را بسنجید؟ اما خیال نکنید بعضی از شماها واقعا خوب بوده اید وصبر یا واکنش خوبی نشان داده اید ومثلا اگر عصبانی شده اید درخود ریخته وواکنش تندی نشان نداده اید؟ شما اگر درآن لحظه هم تحمل کرده اید با ریختن آن در درون خود برای خود عقده ها روانی ناسالم ساخته که بعدها درقسمتهای دیگر زندگی شما نمود پیدا کرده است؟ اما شما دوست عزیز بعضی رفتارها از خود به نمایش داده اید که دوستان نسبت به شما شک می کنند؟ ودیگر نمی توان گفت شما تنها......(یکی از رفتارهای عجیب شما،شما اگرواقعا مذهبی دیگر داشته وترک آن کرده اید نشان از این دارد که می توانید از تعصب ودگم گریزی داشته باشید اما وقتی با چهره غیرمنطقی وخشک ومتعصب از خود نشان می دهید یعنی اینکه چنین روانی ندارید درواقع اگر اینگونه باشد اینگونه انسانها زمانیکه با تفکرات وبینش های نو برخورد کنند با پروسه مطالعاتی ورفتار منطقی تر روبرو هستیم نه همانند شما که به جای اینکه در بحثی منطقی بدور از توهین وفحاشی شرکت کنید ، البته نمی گویم نقد نکنید ،اما شما تنها بلدید بدون هیچ ارائه دلیل، یادلایل ضعیف که ذهن رااقناع نمی کند افراد را با نام کفر وگمراه صدا بزنید، این شک را نسبت به شما دو چندان می کند،هر فردی که بتواند از افکار گذشته خود گریز داشته باشد باز به دام تعصب بیافتد عجیب است،این را بگویم در مورد مذهب تشیع بیشتر افراد را بعد از تغییر مذهب افرادی با نگرشهای آرام تر وقرآنی تر دیدم) اما درمورد اینکه گفته ام همه روانی هستیم نگاهی به این کشور ایران بیاندازید چند انسان سالم به معنای خودش پیدا می کنید واین محصول حکومت ایران است. آن افرادی که به نام دین وعالم ،افراد را به سمت روانی ناسالم هدایت می کنند کم روانی نیستند(این دقیقا از نگاه قرآنی است ) آنهایی که بر دردها وناآرامی ها وناآگاهی ها می افزایند وبی تفاوت وبی توجه عبورمی کنند ،کم انسانهای روانی نیستند، آنهایی که ظلم وستم می کنند هم اینگونه هستند اما ما این طرف مسئله را نمی بینیم وآن طرف برایمان بزرگ می شود. نا آرامی های درون شما وفریاد شما تنها بر این مسئله بیان دارد که نتوانسته اید با مشکلات کنار بیایید واگر شما را میشناختم حتما گامی برای شما برمی داشتم واین پست به معنای اعتماد به شما نبود. تنها خواستم اگر واقعا آنگونه که می گویید هستید ظلمی برشما نرود ونگاهها را بهتر بفهمید برای حل مشکلتان باید دردنیای واقعی بدنبال آن باشید. دراین دنیای مجازی غیرممکن است واین دوستان اینترنتی شما را نمی شناسند ونمی توانند هم اعتماد کنند واین توقعی نابجاست.( خود من با وجود اینکه اهل سنت جنوب منو و وبلاگم را می شناختند چه کردند که برای شما چه گامی برداشته شود؟ برای اثبات این موضوع می توانید به چهره هایی معروف وبا نام(نام خود نه مجازی) که در این فضای مجازی می نویسند مراجعه کنید ،هرچند که با بیشتر آنها از جمله آقای دکتر احمد هاشمی ملاقات نداشته ام اما می دانم حداقل اینکه من اطلاعاتی یا شیعه یا انسان خود فروخته یا غیر دینی نیستم تایید خواهند کرد) ازشما می خواهم به سخنان خود پایان دهید ، درمورد مسائل بهتر نگاه داشته ودگم نیاندیشید وخود را از جمود فکری رها کنید اگر روزی برسد که آنچه اشتباه می گویید با خود چه می کنید؟
خیلی دلم می خواست در حل دردهایتان به شما کمک کنم اما دست های خودم بسته است ، یکی می خواهم به خودم کمک کند(من کم آدم روانی نیستم) ومی دانم ما به همدیگر نیاز داریم (یکبار برای تکمیل این یاری سوره عصر را بخوانیم که بعد از همکاری به هم در احیای حق ، توصیه به حق از همدیگر در صبر توصیه می کند تا لطمات به افراد نخورد وبتوانند این مسیر را بهتر طی کنند، هرچند او خود درمقام بالاتری حضورداشته باشد) فراموش نکنیم روزی نرسد که ما می توانستیم برای دیگری کاری کنیم وفریاد درد او به گوش مارسید وگامی برنداشتیم. من می ترسم برای شما همانگونه که بیش تر برای خودم می ترسم. تنهایی بد است وبدتر از آن سرگردانی فکری و روحی ، من این را دو بار به بدترین نوعش تجربه کرده ام(قبلا با خفیف ترآن روبرو بودم) واز بدترین ایام زندگیم می دانم . یکی اوایل سال 84 یعنی هنگام تاسیس این وبلاگ ویکی هم در اوایل سال 85. هرچند شاید دوستان خیال می کنند من تنهایم اما اینگونه هم به طورکامل نیست دوستی داشته ام که در تمامی ایام زندگی از بدو ورود دینداری تا حال با خود داشته ام وتاحال از هم جدا نشده ایم واو به بیشتر دردهای من آشناست وشاید مشکل او این است که نتوانسته یا در بعضی موارد توان حل آن را نداشته وگرنه در حل آن کوشا بوده است با تشکر از او. بدانید که پیامبران هم با آن وسعتشان در بعضی موارد با وجود ارتباط با وحی کم می آورده اند یاران پیامبر هم اینگونه بوده اند(آیات قرآن) اما پیامبران خود خدا وارد می شده است یاران پیامبر هم یا وحی یا ووجود خود پیامبر بوده است پس زیاد توقع از دیگران نداشته وباهم باشید تا مشکلات حاد نشود . در مورد مسائل اقتصادی و اجتماعی برای عدم فشار برای جامعه از جمله همیاری ودرکنار هم بودن بارها گفته ام ،جلوگیری از ریخت وپاش و...تا مشکلات از جامعه زدوده شود اما این،حرکتی انقلابی وانسانهای توانمند ،نه این بی دینان می خواهد.
خلاصه کلام مسجد از درون وبرون با آن انسانهایش خراب و رو به ویرانی است ومن وتو هم جزئی از این بدنه پوسیده هستیم وچه بخواهیم وچه نخواهیم در زیر آوارهای آن هستیم مگر اینکه یا کسی به کمک ما بیاید ( که ظاهرا وجود ندارد) یا با تقلا وسعی خود ، خود را نجات داده وحتی به کمک دیگران هم برویم (البته اگر توانستیم ودر قدرت ما بود) اما پیام دوستانه به شما:
برگ وقتی می ریزدکه فکرمی کندطلاشده است انسان هم هنگامی سقوط می کندکه مغرورشود
باید ای دل اندکی بهتر شویم، یاکه اصلا آدمی دیگر شویم، ازهمین امروزدراین روز خدا قدری صمیمی تر شویم
مهربانی را اگر قسمت کنیم ،من یقین دارم به ما هم می رسد، آدمی گر ایستد بربام عشق ،دستهایش تا خدا هم می رسد
دل مومن به ذلت آشنا نیست، به داغ ناامیدی مبتلا نیست، نمی ترسد زتوفان حوادث، چو داند ناخدایش جز خدا نیست.
یادت نرود این دنیا مقدمه وپل آزمایشی برای من وتوست ، نیامده ایم که همیشه بمانیم،امتحان خداوندی رافراموش نکن، زودگذری همه چیز وماندگاری اعمالت،فانی بودن همه چیز جز خدا را از یاد نبر.
همیشه اعمال ما توجیهی برعملکرد بد دیگران نمی شود بهتر بیاندیشیم وخدارا فرموش نکرده وعقل وتفکر ونگرش خود را نادیده نگیریم
داستانی زیبا در نقد مکتب کمونیست که می توان آن چهره ها وحرکتها را به نوعی در جوامع گوناگون ودر طول تاریخ دید.
نویسنده اصلی این کتاب جورج اورول است که ترجمه کتاب ایشان از سوی علی اکبرآخوندی صورت گرفته که می توانید ازلینک زیر دریافت کنید.
http://lengejoorab.persiangig.com/pdf/Animal%20Farm.pdf
این کتاب را با حجمی بالغ بر234صحفه پیدا خواهید کرد.که هر دوزبان فارسی وانگلیسی را دربردارد وکتاب به زبان فارسی 108صحفه است. که آقای هادی محمدی آن را به صورت خلاصه برای مطالعه دوستان قرار داده اند که می توانید ازلینک زیر دریافت کنید که ما متن کامل آن را دروبلاگ برای دسترسی دوستان قرار می دهیم:
http://www.afkarenow.com/mataleb/ghalea.htm
قلعه ی حیوانات
خلاصه کننده کتاب : هادی محمدی hadi_mohammadi_85@yahoo.com
کتاب قعله ی حیوانات کتابی است به نویسندگی جمیز اورال که در آن به زبان تمثیل داستان وقوع انقلاب کمونیسنی در روسیه و روی کار آمدن لنین و استالین مورد بررسی انتقادی قرار داده است که جناب آقای هادی محمدی «عضو گروه مطالعات افکار نو » زحمت خلاصه نویسی آنرا انجام داد ه اند :
شروع داستان : درانگلستان مزرعه وجود داشت به نام « مزرعه مانر » که آقای جونزمالک آن بود . دریکی از شب ها وقتی آقای جونز به اتاق خوابش رفت حیوانات مزرعه اعم ازسگ و گربه و اسب و الاغ و گاو و مرغ و گوسفند و خوک و... دور هم جمع شدند تا به حرفهای خوک نری به نام میجر پیر گوش دهند.
وقتی که میجر متوجه شد که همه حیوانات آمده اند ، گفت: « ای دوستان پیش از مرگ باید تجاربی که به دست آورده ام با شما درمیان بگذارم و بحث هایی درباره زندگی کرد و گفت:« که زندگی ما مشقت بار و غیر از سختی در زندگی امان و بیچارگی هیچ چیز نمی بینیم و در فقر زندگی می کنیم و در آخر ما را با تیغ به سلاخی می کشند درحالی که همین مزرعه ی ما می تواند مواد غذایی فراوانی را برای تعدادی ، خیلی بیش از ما که اکنون درآن هستیم را تامین کند. پس علت فقر و بدبختی ما چیست؟ او خودش جواب می دهد که علت بدبختی ما در یک کلمه بشر است و می گوید که بشر را از صحنه دور سازید . ریشه گرسنگی و بیچارگی تا ابد خشک می شود .
بشر یگانه مخلوقی است که مصرف می کند و تولید ندارد ، نه شیر می دهد ، نه تخم مرغ و ضعیف تر از آن است که گاو آهن را بکشد و... اما در عین حال ارباب مطلق حیوان است ، اوست که آنها را به کار می گمارد و از دست رنج حاصله فقط آنقدر به آنها می دهد که آنها نمیرند و بقیه را تصاحب می کند. کار ماست که زمین را کشت می کند و کود ماست که آن را حاصلخیز می سازد ، با این اوصاف ما حیوانات صاحب چیزی جز پوست خودمان نیستیم.
در یک کلام می گوید که بشر تنها دشمن ماست و ما باید برای از بین بردن و منقرض ساختن نسل او هر تلاشی را انجام دهیم و این کار جز با انقلاب میسر نمی شود و می گوید این انقلاب دیر یا زود به وقوع می پیوندد و عدالت اجرا خواهد شد و در ادامه به آنها سفارش می کند که این پیام ( انقلاب ) را به کسانی که پس ازشما می آیند برسانید تا نسل های آینده تا روز پیروزی به تلاش ادامه دهند.
او در ادامه هشدارمی دهد که تردید به خود راه ندهید و به حرف های کسانی که می گویند انسان و حیوان مشترک المنافع هستند اعتماد نکنید و در پایان می گویند هر موجودی که روی دو پای خود راه می رود دشمن است و هر موجودی که روی چهارپا راه می رود یا بال دارد دوست است.
او می گوید که در صورت پیروزی هیچ حیوانی نباید رفتارهایی مانند بشر داشته باشد ازجمله نباید درخانه سکنی جوید یا بر تخت بخوابد یا لباس بپوشد یا الکل بنوشد یا دخانیات استعمال کند یا با پول تماس داشته باشد یا در امر تجاری وارد شود.
تمام عادات بشری زشت است و مهمتر ازهمه اینکه هیچ حیوانی نباید نسبت به همنوع خود ظالمانه رفتارکند. ضعیف یا قوی ، زیرک وکودن باهم برابرند و در یک کلمه همه حیوانات با هم برابرند و در آخر این سرود را خواند:
حیوان سراسر گیتی ، همه خاموش و چشم وگوش به من می دهند
مژده ای مسرت بخش خوشتر از این نبود و نیست سخن
همان امید آنچنان روزی
کاین بشر محو گردد ونابود
و این همه دشتهای سبز جهان خاصه ما شود چه دیروچه زود
یوغها دور گردد ازگردون
حلقه ها بازگردد ازبینی ، برسردوش ما ووحوش دگر ،
نکند رنج بارسنگینی، گندم وکاه وشبدروصیفی ،
یونجه وذرت وچغندروجو هر چه ازخاک سرکند بیرون
می خوریمش نبرده رنج درو
دشتها سبزگردد وروشن
جویباران زلال گردد وپاک
نرمتر بادها وزدازکوه
مژده کان روز ، « روز آزادی » است
که معروف به سرود ((حیوانات انگلیس)) بود.
خواندن این سرود حیوانات را سخت به هیجان آورد. میجر هنوز آن را تمام نکرده بود که همه حیوانات شروع به زمزمه آن کردند حتی کودن ترین آنها آهنگ و چند کلمه اش رافراگرفته بود و پس از چند دقیقه تمام حیوانات مزرعه با هم و هماهنگ سرود حیوانات انگلیسی ر اسردادند.
بدبختانه سروصدا ، آقای جونز را ازخواب بیدار کرد ، از تخت پایین آمد و به تصور این که روباهی وارد مزرعه شده تفنگی را برداشت و تیری در تاریکی انداخت و باعث شد همه حیوانات به محل خواب خود برگردند.
سه شب بعد میجر پیر در آرامش کامل مرد و بعد ازمرگ او فعالیت های پنهانی زیادی درجریان بود. نطق میجر به حیوانات زیرک تر مزرعه دید تازه ای به زندگی داده بود. کار تعلیم و مدیریت به عهده خوک ها ، که هوشیار ترین حیوانات بودند ، سپرده شد که برجسته و سرآمد آنان دو خوک نر و جوان به نام سنوبال و ناپلئون بودند.و بعد از آن دو، خوک دیگری بنام سکوئیلر بود که ناطق زبر دستی بود که می گویند که قادر بود سیاه را سفید جلوه دهد. این سه هر چند شب در طویله جلسات سری می گذاشتند که در اوائل با بی علاقگی حیوانات مواجه می شدند. مثلا می گفتند به ما چه که پس از مرگ ما چه واقع خواهد شد؟ یا اگر انقلاب به هر حال واقع شدنی است تلاش کردن یا نکردن ما چه تاثیری در نفس امر خواهد داشت.
در این سال ها آقای جونز که در یک دعوای قضایی محکوم شده و خسارت مالی به او وارد آمده بود ، دلسرد شده بود و به حیوانات رسیدگی نمی کرد و کارگرها هم تنبل و نادرست بودند به طوری که وقتی یک روز آقای جونز به مزرعه دیگری رفت کارگرها صبح زود گاوها را دوشیدند و بعد بی آنکه به فکر دادن خوراک به حیوانات باشند دنبال شکار خرگوش رفتند و شب هم وقتی آقای جونز برگشت مستقیم به اتاقش رفت در نتیجه حیوانات تا شب بی علوفه ماندند.
بالاخره طاقتشان تمام شد و یکی از گاوها در انبار آذوقه را شکست و حیوانات جملگی مشغول خوردن شدند درست در همین موقع جونز بیدار شد و با چهار کارگرش شلاق به دست وارد انبار شدند و شلاق ها به حرکت در آمدند ، این دیگر بیش از طاقت حیوانات گرسنه بود. با آنکه از قبل نقشه نکشیده بودند همه با هم بر سر دشمنان ظالم ریختند ، جونز و کارگرانش ناگهان از اطراف در معرض شاخ و لگد قرار گرفتند. پس از چند لحظه از دفاع منصرف شدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند. دقیقه ای بعد هر پنج نفر آنان در جاده با سرعت تمام می دویدند و حیوانات آنها را دنبال میکردند ، خانم جونز که واقعه را از پنجره ی اتاق دید با عجله مقداری اثاث درکیفش ریخت و دزدکی از راه دیگر خارج شد و در خلال این احوال حیوانات جونز و کارگرانش را به جاده اصلی راندند و دروازه ی پنج کلونی را با سر و صدا پشت سر آنان بستند و بدین ترتیب و بی آنکه خود بدانند انقلاب برپا شد و با موفقیعت به پایان رسید
جونز تبعید و مزرعه ی مانر از آن آنان شد. اولین اقدام آنان این بود که دسته جمعی به منظور تحصیل اطمینان از اینکه بشری درجایی مخفی نیست دورادور مزرعه را گشتند و سپس به ساختمان مزرعه رفتند تا آخرین اثرات سلطه ی منفور جونز را از بین ببرند. ( دهنه ها و حلقه ها و زنجیرها و چاقوها ) را در چاه انداختند و افسارها و شلاق ها را سوزاندند و هر چیزی را که اثری از آدمی داشت از بین بردند.
در مورد خانه ی آقای جونز تصمیم گرفته شد که خانه به عنوان موزه باقی بماند و هیچ حیوانی نباید در آنجا سکونت گزیند وحیوانات نام مزرعه ی مانر را « قلعه ی حیوانات » گذاشتند و قانونی را وضع کردند به نام « اصول حیوان گری » که همه ی حیوانات باید از آن اطاعت کنند که عبارت بود از :
1- هر چه دو پاست دشمن است.
2-هر چه چهار پا است یا بال دارد دوست است.
3- هیچ حیوانی لباس نمی پوشد.
4- هیچ حیوانی بر تخت نمی خوابد.
5- هیچ حیوانی الکل نمی نوشد.
6- هیچ حیوانی حیوان کشی نمی کند.
7- همه حیوانات با هم برابرند.
و پس ازآن حیوانات دسته جمعی برای برداشت محصول به یونجه زار رفتند.
همه حیوانات درمزرعه به سختی کار می کردند و خوک ها فقط نظاره می کردند و طرح می ریختند و سپس تصمیم می گرفتند وحیوانات فقط رای می دادند چون ابزارآلات برای دست بشر ساخته شده بود وحیوانات برای استفاده از آن با مشکلاتی روبرو می شدند.
وقتی که سیب ها رسیدند حیوانات تصور می کردند که سیب ها به طورمساوی بین آنها تقصیم خواهد شد ولی خوک ها تصمیم گرفتند شیرها و سیب های رسیده را برای خودشان بردارند و به بقیه ی حیوانات که معترض بودند، توضیح دادند که این ها برای سلامتی، ضروری است وچون تمام کار تشکیلاتی مزرعه بسته به وجود و نظر ماست و ما مواظب بهبود وضع همه هستیم و اگر تلاش های ما نباشد دوباره جونز برمی گردد و مطمئنآ شما نیز دوست ندارید او برگردد ، پس فقط ما باید از آن استفاده کنیم.
همه روزه سنوبال و ناپلئون دسته دسته کبوتران را مامور می کردند که به مزارع مجاور بروند و داستان انقلاب را نقل کنند و سرود حیوانات انگلیس را به آنان تعلیم دهند.
آقای جونز هر کسی از همنوعان خود را که می دید از ظلمی که به او شده بود شکوه می کرد و می گفت یک دسته حیوان بی ارزش او را از ملکش بیرون کرده است ولی دیگران به او اهمیتی نمی دادند و مراقب بودند که نگذارند حیوانات مزرعه شان چیز زیادی از آن انقلاب درک کنند بر همین اساس شایع می کردند که همه حیواناتی که انقلاب کرده اند به جان هم افتاده اند و به زودی ازگرسنگی می میرند ولی بعد ازمدتی، وقتی دیدند آنها از گرسنگی نمردند شایع کردند که آنجا حیوانات یکدیگر را می خورند و همدیگر را شکنجه می دهند.
اما سرود حیوانات انگلیس روز به روز و با سرعت منتشر شد و سرانجام جونز و کارگرانش تصمیم گرفتند به قلعه حمله کنند و آنرا تسخیرکنند و حیوانات چون پیش بینی این روز را می کردند از قبل خود را آماده کرده بودند و آنان را درحیاط غافلگیرکردند و با سم و شاخ و لگد و ... بر سر آنان ریختند و سنوبال چون پیشاپیش همه،حمله می کرد تیری به پشتش خورد و زخمی کوچک برداشت و بالاخره آدم ها فرارکردند و حیوانات این پیروزی را جشن گرفتند وبه سنوبال هم نشان شجاعت داده شد.
حیوانات بعد از این حمله درچگونگی دفاع ازخود در برابر حملات احتمالی و ساختن آسیاب بادی اتفاق نظر نداشتند مثلا سنوبال می گفت باید کبوترهای بیشتری به خارج اعزام کرد تا انقلاب را به حیوانات سایر مزارع برسانند ولی ناپلئون می گفت باید سلاح آتشین داشت و طرز استفاده از آن را یاد گرفت.
سرانجام ناپلئون با تعلیمات مخفی که به 9 سگ داده بود و آنها را برای چنین روزی آماده کرده بود دستورداد که سنوبال را نابود کنند و سگ ها برسر سنوبال ریختند و او فرار کرد و اثری از او دیده نشد و سگ ها کنار ناپلئون آمدند برای او دم جنباندند وحیوانات که وحشت کرده بودند دیدند که آنها همان طور دم تکان می دادند که قبلا برای آقای جونز تکان می دادند و ناپلئون کمیته مخصوصی را تحت ریاست خودش تشکیل داد ( در آن تصمیمات مهم و سری گرفته می شد ) و وسنوبال را خیانتکار معرفی کرد ند.
بعد از مدتی ناپلئون اعلام کرد سیاست جدیدی اتخاذ کرده است. از این تاریخ به بعد قلعه حیوانات با مزارع مجاور داد و ستد خواهد کرد البته نه به منظور تجارت بلکه صرفا برای بدست آوردن مواد مورد نیاز .
حیوانات از این تصمیم نگران شدند چون خوب به خاطر داشتند که ارتباط نداشتن با بشر و پول به کار نبردن و معامله تجاری نکردن جزء تصمیمات اولیه پس از انقلاب بود ولی چند تا از آنها که خواستند اعتراض کنند با تهدید سگها ساکت شدند.
درهمین موقع بود که خوک ها ناگهان به ساختمان مزرعه نقل مکان کردند و آنجا را اقامتگاه خود ساختند باز به نظرحیوانات چنین رسید که آنها قوانین را زیر پا می گذارند و سکوئیلر که طبق معمول باید حیوانات را مجاب می کرد، به آنان گفت که خوک ها مغز متفکرند و پیشوا هستند و باید جای گرم و نرم داشته باشند و درشاّن آنها نیست که درخوک دانی باشند. ( آنها برخلاف قانون چهاررفتار کرده بودند) و می گفتند فرمان4 می گوید: هیچ حیوانی نباید با شراب خوردن در تختخواب بخوابد.
در این مزرعه عادت شده بود که هر خرابکاری اتفاق می افتاد ناپلئون و دارودسته اش آنرا به گردن سنوبال می انداختند و می گفتند اوست که شبانه می آید و کارهای ما را خراب می کند وچهره ی او را نزد حیوانات منفور کرده بودند و می گفتند که سنوبال با بشر همدست است و حتی جنگی هم که بین آنها اتفاق افتاد (نام آن جنگ را « جنگ گاودانی » گذاشتند چون حمله از گاودانی شروع شد) سنوبال طرفدار بشر بوده و به آنها کمک می کرده است .
حیوانات معترض شدند که پس چگونه پشت سنوبال زخمی شده بود و سکوئیلر باز مانند همیشه گفت درحالی که سنوبال به بشر کمک می کرده ناپلئون پشت او را گاز زده و زخمی شده و حیوانات هم باز مثل دفعات قبل قانع شدند.
در یکی از روزها ناپلئون با شش سگ به سکویی آمد و همه را جمع کرد و حیواناتی را که از قبل با ناپلئون مخالفت می کردند ، احضار کرد و گفت : « شما باید به جنایات خود اعتراف کنید و حیوانات هم از روی اجبار ( تهدیداتی که مخفیانه و از قبل شده بودند ) اعتراف کردند که برای نابودی مزرعه با سنوبال همدستی کرده اند که از جمله ی آنها: چهارخوک و سه مرغ اسپانیایی و یک غاز و یک گوسفند بودند.
سگ ها جلو همه ، آنها را نابود کردند و حمام خونی راه انداختند ولی با وجود این حیوانات معترض شدند که در مزرعه قرار شده بود که هیچ حیوانی حیوان کشی نکند اما باز هم مثل همیشه سکوئیلر جواب داد که هیچ حیوانی بدون علت حیوان کشی نمی کند. بدین ترتیب آنها هفت فرمان را یکی پس از دیگری با پس و پیش کردن کلمه ای به نفع خود تغییر می دادند.
بعد از مدتی ناپلئون دستور داد تا سرود حیوانات انگلیس قطع گردد ، دلیلش هم این بود که این سرود متعلق به دوران انقلاب است وحالا جایگاهی ندارد و دستور داد از این به بعد حیوانات سرود دیگری را بخوانند و آن سرود چیزی نبود جز:
قلعه ی حیوانات، قلعه ی حیوانات، هرگز از من به تو آسیبی نخواهد رسید .
دیگر در این زمان ها، ناپلئون به طور ساده ناپلئون خطاب نمی شد بلکه « رهبرما و رفیق ناپلئون » خطاب می شد.
حیوانات تحت تاثیر این شعار ها باور کرده بودند که برای شان هر اتفاق خوبی که می افتد به خاطر درایت و کاردانی ناپلئون است و هر خرابکاری که رخ می دهد، علتش سنوبال است . حیوانات قانع شدند که نه تنها در جنگ گاودانی ، نشانی اعطا نشده بلکه برعکس به علت نشان دادن بی لیاقتی مورد سرزنش و توبیخ هم واقع شده ( تبلیغات چه قدر در ذهن توده ها اثر دارد ).
هر چه زمان می گذشت آذوقه و علوفه کمتر می شد ولی سکوئیلر هر روز به حیوانات می گفت که طبق آماری که گرفته آذوقه و علوفه روز به روز زیادتر شده ولی دروغ پردازی های او برای حیوانات امری عادی شده بود و آنان جز پذیرفتن آن راه دیگری نداشتند.
در روزی از روز ها باز آدم ها با افراد زیادتری به قلعه ی حیوانات حمله کردند که پس از درگیری نسبتا طولانی و با دادن خساراتی حیوانات توانستند آنها را بیرون کنند و آنها این پیروزی را جشن گرفتند . خوکها در ساختمان شروع به الکل نوشیدن کردند و هنگامی که حیوانات معترض شدند، سکوئیلر آمد و گفت در ماده ی پنج گفته شده که هیچ حیوانی به حد افراط الکل نمی نوشد.
سالها گذشت و زندگی حیوانات تا آنجا که یادشان می آمد همان بود که بود.
روزی سکوئیلر گوسفند ها را به مدت یک هفته به قطعه زمینی دور از حیوانات دیگر برد تا سرود جدیدی را به آنها تعلیم دهد. دریک شب که گوسفندان تازه برگشته بودند و حیوانات تازه دست از کار کشیده بودند ناگهان صدای شیهه ی مهیب اسبی از حیاط شنیده شد . حیوانات سریع خود را به حیاط ساختمان رساندند و با تعجب و وحشت زده دیدند که خوکی داشت روی دو پای عقبش راه می رفت و او کسی نبود جز سکوئیلر. لحظه ای بعد همه ی خوکان که روی دو پای خود با بی تعادلی راه میرفتند از ساختمان خارج شدند و ناپلئون هم با همین وضع ، شلاق به دست خارج شد. وقتی حیوانات با دیدن این صحنه خواستند اعتراض کنند ناگهان گوسفندان همصدا با هم خواندند ( چهارپا خوب- دوپا بهتر ) و این را تا مدتی تکرار کردند به طوری که فرصت اعتراض را از حیوانات گرفتند.
حیوانات به سرجای خود برگشتند و مشاهده کردند که خوک ها فرمان آخری را هم تغییر داده و نوشته اند ( همه ی حیوانات برابرند اما بعضی برابرترند ).
بعد از این ماجرا شلاق به دست گرفتن و پیپ کشیدن و روزنامه خواندن و لباس به تن کردن خوک ها دیگر برای حیوانات تعجبی نداشت.
درشبی از شبها حیوانات متوجه شدند که در ساختمان، صدای خنده های بلندی می آید ، آنها کنجکاو شدند و بی سر و صدا به طرف پنجره ی ساختمان رفتند ، دیدند که ناپلئون و بقیه ی خوک ها به سهولت بر روی صندلی نشسته اند و با آدم ها مشغول ورق بازی هستند و پیمانه هایی از آبجو را با هم می خورند و سخنانی بین آنها رد و بدل می شود که از جمله:
بین خوک و بشر هرگز اصطکاک منافع وجود نداشته و دلیلی نیست که پس از این هم وجود داشته باشد و کشمکش و اشکالات آنان همه یکی است و آن چیزی نیست جز: کار کشیدن و حکومت کردن و فرمان دادن به حیوانات.
درآخر اسم قلعه ی حیوانات منسوخ شد و نام آنرا قلعه ی مانر گذاشتند که ظاهرا اسم صحیح و اصلی محل است.
آقای احمد مفتی زاده با نگاهی پیرامون ایمان وکفر به میدان آمده اند که سئوالهای زیادی را ازجانب دوستان برانگیخته است که متاسفانه بیان ایشان سئوالهایی به همراه دارد که خود زنده نیستند تا بدان پاسخ دهند اماشاگردان ایشان تا حال قصد دفاع از این دیدگاه را داشته اند. قصد ما براین است تا دراین مقاله علاوه برنقد وبررسی دیدگاه ایشان ، مهم بودن ومطرحیت مسئله کفروایمان بدان بپردازیم.
خود من تا حال نتوانستم دیدگاه ونگرشی نسبت به این مسئله پیداکنم واز دیدگاههایی که نسبت به این مسئله وجوددارد درحاله ای از سر گردانی بوده ام . همان طور که از جوانب گوناگون این مسئله را با عمار دوست عزیزمان ، نویسنده وبلاگ ناجی کرد به بحث نشسته ام ، هرچند از جانب ایشان جوابی اقناع کننده ارائه نگشت ،(با تشکر از توجه وپیگیریشان) درابتدا ایشان با نگاه اینکه کافر وجوددارد به میدان آمدند ونهایت برعدم آن ارائه نگاه می دادند.
اما در ابتدا نگاه آقای مفتی زاده که به دوزبان فارسی وعربی ازسوی دوستمان در وبلاگ تریفه آماده شده در اینجا قید می کنیم ، تفاوت کفر وایمان ایشان بدین نحو است که با توضیحی مختصر همراه است که برگرفته از مطالب زاگرس نشین است.
ایمان وکفر- کاکه احمد مفتی زاده(به زبان فارسی):
http://trife-m.blogfa.com/post-90.aspx
ایمان وکفر- کاکه احمدمفتی زاده(به زبان عربی):
http://trife-m.blogfa.com/post-91.aspx
آقای مفتی زاده با این دیدگاه به میدان آمده اند که در جهان با وضعیت امروز نمی توان گفت کافری وجود دارد ودر حقیقت برای بیان کفرنیاز به اتمام حجیت دارد وتا زمانیکه الگوهایی مورد نیاز به خصوص در صورت عدم حکومت دینی وشوری به معنای کامل آن وجود نداشته باشد به خصوص الگوهای جمعی نمی توان به ذکر اینکه کسی را کافر دانست اشاره کرد درواقع ایشان حق به معنای کامل آن را خواستارهستند سپس ایستادگی در مقابل آن را کفر عنوان می کنند. انگار حق علاوه بر تئوری وارائه فکر باید فراتر رفته واز لحاظ عملی هم به پیاده سازی خود بپردازد تا هیچ شک وشبهه ای نماند و درعمل خود را ثابت کند. او خواستار اجرای حق به معنای کامل آن وبه وجود آمدن شوری برای رسیدن به نگاهی وتعریف درست از دین که درحال حاضر درجهان وجود ندارد خواستار هستند تا بتوان موضعگیریی که براساس آن حرکت می شود کفر وایمان هم مشخص گردد. ایشان می گوید انکار حق وایستادگی در مقابل آن کفر بیان می شود دربسیاری از موارد خودما که امکان دارد ادعای دینداری را داریم هم بدان دچار شویم مثلا زمانیکه در مقابل حرفهای حق گرایانه فردی نمی توانیم بپذیریم وتابع احساسات وکبر وغرور می شویم به غیر از همان کفر بودن را دارد، یا همان شرک در توحید وعملی که در بسیاری از رفتار مسلمانان دیده می شود همین که بگوییم خدایی هست یا نباید ظلم کرد کافی نیست بلکه باید درزندگی به جریان بیافتد، او که می گوید ظلم خوب نیست،چگونه نسبت به خود نمی پذیرد اما خود ظالم روزگارمی شود وآیا همان فردی که درعمل مقابل خدا می ایستد خود را دچار کفر وشرک نکرده است یعنی عملا به مقابله با خدا برمی خیزد.
اگر ما بخواهیم بگوییم جهان با غایت وهدفی به وجود آمده است ، هدف از طرح وجود انسان در این دنیا آزمایش وطی کردن مراحلی از کمال است ؟! این امر چگونه برای اطفالی که در کودکی می میرند حاصل می گردد؟ این نوع تعریف برای افرادی که از لحاظ هوش واستعدادی دچار مشکل هستند چگونه معنا پیدامی کند؟ مهمتر از آن اگر ما قائل به این امر باشیم دیگرانی وجود دارند که دین به معنای کامل به آنها نمی رسد نسبت به آنها این امر چگونه معنا پیدا می کند؟ اما اینکه امکان دارد دین به آن معنا به همه نرسد چیزی بدیهی وآشکار است همان طور که چه درعصر پیامبر وچه امروز ما باقبایلی بدوی روبرو هستیم که درجنگلهایی دور ازتمدن زندگی می کنند که حتی نامی از دین به آنها نرسیده است؟! اما اگر به خاطرات بسیاری از اروپایانی که دیندار شده اند مراجعه گردد می بینیم که تصوری که آنان از دین داشته اند متفاوت بعد از زمانی است که مطالعات برای آنان حاصل گشته است ،البته سمت وسوی این مطالعات به خاطر تلنگرهایی بوده که درجامعه برای آنان ایجادگشته ،اما خود می بینم که بسیاری از افرادی در دور و بر من قرار دارند که نه وقت آن را داشته اند نه زمنیه های مطالعاتی برای دستیابی درست به دین داشته اند؟پس نمی توان موضعگیری آنها رانسبت به دین اسلام کفر دانست؟ درواقع کفر به معنای شناخت درست حق ، سپس پوشاندن ومبارزه وایستادگی در مقابل آن است حال چه این ایستادگی فردی ودرعدم قبول واجرای آن در زندگی باشد وچه به صورت جمعی وچه حتی دست به اسلحه بردن. اما درمورد مطالعه باید بگویم خود من که وقت زیادی از زندگیم را بدان سپری کرده ام هنوز به جرات می توانم بگویم شناخت درست نسبت به مقوله ای به نام دین پیدا نکرده ام،حال چگونه می توانم نسبت به دیگران این انتظار را داشته باشم که با صرف هزینه زیاد وقت و زندگی بدنبال آن باشند؟اصلا آیا پیدا خواهند کرد؟ به چه مقداری دست پیدامی کنند؟ چگونه می توانند به آنچه دست پیداکردند اطمینان حاصل کنند؟ اما راه حلی برای دستیابی هست؟ چه عواملی مانع وسد این رسیدن شده است؟ مهمتر از آن تا قبل از رسیدن تکلیف این افرادچیست ؟ با توجه به نوع وهدف از آفرینش جهان این افراد دراین دنیا چه معنی وتعریفی دارند؟ این تضاد دین با آن هدفی که بدنبال آن بود چگونه معنی پیدا می کند؟ ما کار بدین نداریم که انسان رفتاری شایسته در تعریف یا رساندن داشته یانه؟ منظور تعریف، هدف نسبت به او که به آن نرسیده به هرعلتی که باشد؟ اما آیا می توان فردی که با نگرشی نادرست به جهان اما با عملکردی رو به رشد درجهان روبرو بوده را جهنمی پنداشت ؟ همان طور که گذشت آیا مسلمانی به صرف ادعای مسلمانی وتهی از عملکرد درست در زندگی بهشتی خواهد بود با وجود اینکه عملا به جنگ با خدا رفته وبرخلاف دستورات خدایی عمل کرده است اما برعکس فردی با نداشتن نگرشی درست به مقوله زندگی اما صرف وحرکتی درست برای خدمت ورشد بشری جهنمی خواهد بود؟ هرچنداو نسبت به یک مسلمان درجهان با تاثیر رشدی بهتر روبرو بوده باشد؟ البته درست است که حرکت درست ، محصول نگرش درست است وآنکه حرکت درست اما نگرش نادرست یا برعکس دارد از لحاظ روانی انسان نرمال ودرستی نیست اما نسبت به این مقولات دین چگونه پاسخگوست؟ آنگاه افراد دینی با این رفتار برخورد دارند که بدون استثنا افراد مسلمان وارد بهشت شده وبا سوخت گناهانشان در جهنم روبرو می شوند اما این تفکر باتمامی آیات متنا قض می باشد بلکه انسان از لحاظ قرآنی یا بهشتی یا جهنمی است ، تبصره ای برای سوخت وجود ندارد(در قیامت مگربه توبه)،علاوه برآن این تفکر آیا بااین آیه نمی خواند که در دستان این مسلمانان بی دین است تا توجیهی برای عملکرد خود بجویند واز لحاظ عملی خود را تهی کنند ونهایت بهشت را تنها با عقاید خود خواستار می شوند.می گویند آتش جز چند روز معدودی گریبانگیرمان نمی گردد!بگوآیا ازجانب خدا پیمان گرفته اید که خداهرگز برخلاف وعده اش عمل نمی نماید یااینکه چیزی به خدا نسبت می دهید که ازآن بی خبرهستید؟(سوره بقره آیه 80) درتمامی آیات توبیخ خداوندی به خاطرصرف عقاید اهل کتاب وجود دارد وازآنها عملکرد می خواهد(44 بقره) ازاینکه به صرف اهل کتاب بودنش خود را بهشتی می نامند توبیخ می کند ونشان از این دارد که تنها تفکر نشان از بهشتی یا جهنمی بودن نیست مسائل فراتر ازاین است، او آمیختن حق وباطل یا حتی تنها مسائل به نفع خود را گرفتن وبقیه آیات را رها کردن نمی پذیرد(42 بقره،85 بقره) او برای بهشتی بودن ایمان وعمل باهم می خواهد سپس اگر سیئه وگناه از حد خارج شود حکم جهنمی بودن را می دهد( 81 تا 83 بقره) پس صرف ایمان یا اعتقاد به خدا وقرآن داشتن تضمینی برای بهشتی بودن یا حتی خود را اهل نجات دانستن نیست حتی تو هم به نوعی دچار کفر وشرک وظلم شده ای ،چون جهنم به غیر این برای افراد نیست؟ برای همین با همین بینش به پیش رفتن است که افراد بهشت را برای خود آماده کرده ودیگران را کافر وجهنمی می خوانند وبرایشان مهم نیست چگونه عمل کنند؟ اما سئوال برانگیز ترین موضوع در قرآن آیه 80 سوره کهف است بیان از کشته شدن کودکی است که درآینده امکان دارد کفر وسرکشی را به والدین خود تحمیل کند(هرچند که این موضوع سرجایش مطرح است که چرا فرد قبل از جرم محکوم می شودوخشیت خدا از چیست؟ معنی ندارد؟)سئوال دراین است که اگر اینگونه رفتار می خواست شود دیگر این دنیا چه معنی پیدا می کند درهمان ابتدا تکلیف همه از لحاظ بهشتی وجهنمی بودن مشخص میشد ونیازی نبود که این همه مسیر طولانی برای بشر، طی شود؟( غلام در این سوره با توجه به آیه 40 سوره آل عمران وخشیتی که از آینده وجود دارد همان به معنی کودک ونوجوان است نه فردیکه بالغ شده باشد) اما در مورد این کودک اگر با سرکشی وکفر خود، والدین به سمت کفر کشیده می شود وخدا دراین ارتباط مانع می شود همان جلوگیری از کفر برای این افراد نیست ، پس امتحان واختیار این افراد چگونه معنی پیدا می کند؟ حال پرسشی دیگر اگر حق در اختیار دیگران وجود ندارد تا درست دست به انتخاب بزنند درواقع اختیار آنها معنی ندارد؟ درواقع انتخاب واختیار زمانی پیدا می کند که انتخابها وجود داشته وحق انتخاب هم وجود داشته باشد باتوجه به این موضوع چگونه می توان سخن گفت؟ حال باید پرسیدآیا نگرش نسبت به هدف از این جهان وانسان را باید مورد تغییر داد یا نه درنگرشهای دیگرباید جست؟ چگونه انسانی که فتری باشد ودین به اونرسیده بهشتی یا جهنمی می شود؟ این انسان نه دینی دیده که جهنمی شود ونه بهشت برای او معنی پیدامی کند چون بهشت برای انسانهایی است که رشد پیدا کرده ومراحلی از کمال را طی کرده باشند؟ چگونه انسانی که به صرف تولد درخانواده ای مسلمان ، دیندار ومسلمان معرفی و بهشتی می گردد وهمین بیان در مخالف او جهنمی عنوان می گردد یعنی به صرف تولد در یک خانواده او را به سمت نجات هدایت می کند؟ هیچ کودکی در بدو تولد مسلمان یا یهودی یا مسیحی یا...نیست بلکه این خانواده ها یا جامعه است که او را به این سمت می کشاند پس چگونه این دینداری یا عدم آن برای او معنی پیدا می کند؟ اصلا نسبت به یک مسلمانان متولد شده در دین چگونه و چه زمانی می توان او را مسلمان پنداشت آیا همین تولد برای او کافی است؟
این بررسی از بعضی وجوه بود اما ازجوانب دیگر مورد بررسی قرار می دهیم:
اگر هدف از آمدن انسان به این جهان عبادت وآزمایش وابتلا است چگونه می توان متصور بود که حجت برای همه تمام نمی شود ودین به همه نمی رسد؟ آیا نیازی حتما به اتمام حجت کامل هست یا نه همینکه او پرتوها وتلنگرهایی در زندگی برای او ایجاد شد باید حرکت درخود ایجاد کند وبدون این حرکت درواقع به خود ظلم کرده است وخود مقصر است. آیا همینکه نوری در زندگیش دید باید نورها را بگیرد تا به کمال آن برسد یانه، کم نوری توجیهی برای او می شود؟ یا نه او خود مقصر می گردد ؟آیا می توان با این عنوان گفت ماانسانی با نام فتره نداریم ؟ چگونه می توان چنین دیدگاهی داشت با توجه به مسائلی که در گذشته عنوان شد؟ آیا به صرف اینکه اعمال نیکی داشت در نزد خداوند مورد پذیرش است درحالیکه در آیات متعددی اعمال آنان را نابود می داند؟ چون چنین شخصی با توجه به ایمان به آخرت انجام وظیفه نکرده است؟ بلکه حال به خاطر عوامل درونی وبیرونی این تلاش صورت گرفته است، که باید از همان عوامل انتظار پاسخ داشته باشد نه عوامل دیگر؟ چون درواقع اگر همان امکانات به او داده نمیشد وبه فردی با دیدگاه اخروی هم همان امکانات می دادند انجام می داد باید تفاوتی بین ایندو باشد؟ درثانی معمولا او که اعتقاد درست ندارد عملکرد او هم از تمامی جوانب در مسیر حق ودرستی قرار نخواهد گرفت و به مرور در بعضی موارد عملکردی راه غیر رشدی وکفر در زمین ایجاد می کند؟ او که اعمال نیک انجام می دهد آیا نگرش درست ونادرست کامل روبروی خود داشته واگر داشته، این چیز طبیعی است که اعمالش نابود می گردد، چون او اعتقادی وبرای خدا نمی کرده است اما اگر اینگونه نبوده وآیا این را نمی رساند با وجود نگرش نادرست او هنوز تابع کامل به آن نگشته و در درون خود بدنبال نیروهای فطری خود بوده است ،پس در ص

