بهشت فروشیبهشت فروشی آن روز هم داشت با گلهای کناررودخانه ،خانه می ساخت جلوی خانه باغچه ی در ست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گل صحرای گذاشت . ناگهان صدای پای شنید برگشت و نگاه کرد زبیده خاتون –همسر خلیفه –با یکی از خدمت کارانش به طرف او آمد .به کارش ادامه داد .همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت بهلول ،چه می سازی ؟ بهلول با لحنی جدی گفت :بهشت می سازم . همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند گفت :آن را می فروشی ؟! بهلول گفت می فروشم . -قیمت آن چند دینار است ؟ -صد دینار ! زبیده خاتون گفت من آن را می خرم ! بهلول صد دینار را گرفت و گفت :«این بهشت مال تو ،قباله ی آن را بعد می نویسم وبه تو می دهم !»زبیده خاتون لبخند زد و رفت . بهلول سکه ها را گرفت و با دلی شاد به طرف شهر رفت . بین راه به هر فقیری می رسید به او یک سکه می داد .وقتی تمام دینار را صدقه داد ،با خیال راحت به خانه برگشت . زبیده خاتون همان شب –در خواب –وارد باغ بزرگ و زیبای شد در میان باغ قصرهای دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود .گلهای باغ عطر عجیبی داشتند .زیر هر درخت چند کنیز زیبا ،آماده به خدمت ایستاده بودند .یکی از کنیز ها ورقی طلای رنگ به زبیده خاتون داد و گفت :«این قباله ی همان بهشتی است که از بهلول خریدی !» وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی راکه دیده بود برای هارون تعریف کرد ُُُ. صبح زود هارون یکی از خدمت کارانش را به دنبال بهلول فرستاد .وقتی بهلول به قصر آمد ،هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد .بعد صد دینار به بهلول داد و گفت :یکی از همان بهشت های که به زبیده فروختی به من هم بفروش ! بهلول سکه ها را به هارون پس داد و گفت :به تو نمی فروشم . هارون گفت اگر مبلغ بیشتری می دهی حاضرم بدهم ! بهلول گفت اگر هزار دینار هم بدهی نمی فروشم . هارون نارحت شد و پرسید چرا ؟! بهلول گفت زبیده خاتون آن بهشت را ندیده خرید ،اما تو می دانی و می خواهی بخری ،من به تو نمی فروشم ! کلمات کليدي : ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 13 دي ماه ، 1385 توسط modir
مرتبط با موضوع : پشت نامه ي گناهکار روز محشر! [چهارشنبه، 8 ارديبهشت ماه ، 1389] محبوب من ! [يكشنبه، 5 ارديبهشت ماه ، 1389] قطره خونی ! تاريخ ساز و تامل برانگيز [يكشنبه، 5 ارديبهشت ماه ، 1389] داستان هدایت ملکه ی زیبایی استرالیا ، ساره [جمعه، 27 فروردين ماه ، 1389] پنج حکایت پند آموز و جالب [دوشنبه، 2 فروردين ماه ، 1389] زنجير عشق ! [جمعه، 27 آذر ماه ، 1388] طنز و رمز : جای نفس کشیدن " " خطیب ... گاو &q [جمعه، 20 آذر ماه ، 1388] جواب سوالی که سبب اسلام صدها نفر شد ! [چهارشنبه، 22 مهر ماه ، 1388] داستان / عشق به شهادت ! [سه شنبه، 31 شهريور ماه ، 1388] ملوان قاتل و دختر جوان [چهارشنبه، 31 تير ماه ، 1388] جوانان مؤمن و دختر روستایی [پنجشنبه، 18 تير ماه ، 1388] جوان مومن و عشق زن کوفی [يكشنبه، 14 تير ماه ، 1388] دو جنس ارزشمند حراجی شیطان [سه شنبه، 5 خرداد ماه ، 1388] خداوند خودش دستش را بر قلبم نهاد ! [پنجشنبه، 27 فروردين ماه ، 1388] پروردگار همیشه حاضر و ناظر است [شنبه، 17 اسفند ماه ، 1387] حكاياتي زيبا از گلستان [چهارشنبه، 18 مرداد ماه ، 1385] مناجات [دوشنبه، 2 مرداد ماه ، 1385] گفتگو با گناه [چهارشنبه، 27 ارديبهشت ماه ، 1385] گفتگو با سايه [چهارشنبه، 27 ارديبهشت ماه ، 1385] گفتگو با دنیا [چهارشنبه، 27 ارديبهشت ماه ، 1385] جای پا [چهارشنبه، 27 ارديبهشت ماه ، 1385] حقِّ الیقین شعر --- ماموستا ربيعي [چهارشنبه، 27 ارديبهشت ماه ، 1385] |
امتیاز دهی به مطلب
تعداد آراء: 1 ![]() انتخاب ها
|