نوگرا 

   ورود or عضویت                  

 

     قرآن ، حدیث ، بیداری اسلامی ، حرکات اسلامی و ملی ، دعوت و داعی ، فقه معاصر ، زندگینامه ، جوانان ،مقالات سیاسی

   اجتماعی ،علمی پزشکی ،کرد و کردستان ،اندیشه ، تربیت و اخلاق ،شعر و داستان ،حقوق زن ،تربیت کودک ،پیام کوتاه sms

نوگرا :: نمايش موضوعات - دو داستان /مرد سنگ شکن - بهشت و جهنم


دو داستان /مرد سنگ شکن - بهشت و جهنم

 
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوعارسال تشکر    نوگرا صفحه اول انجمن -> شعر و داستان

barzan

پاسخ همراه با اعلان

Newbie
Newbie


2 اسفند ماه ، 1385
تعداد ارسالها: 50آفلاين

ارسال شده در: يكشنبه، 16 تير ماه ، 1387 04:39:29    موضوع مطلب: دو داستان /مرد سنگ شکن - بهشت و جهنم
 


مرد سنگ شکن

روزی روزگاری سنگ شکن فقیری بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ های کنار جاده می گذرانید.روزی با خود گفت:"آه!اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم." فرشته ای در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد. سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصری زیبا یافت که تعداد زیادی خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزی آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزی را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:خورشید را! آهی کشید و گفت:"آه!اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موی دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ی مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابری از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" ای کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزی را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."

فرشته برای آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده ای که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.

------------------------------------
بهشت و جهنم
فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند عذاب آنها وحشتناک بود !

آنگاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان می دهم. او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد دیگ غذا ... جمعی از مردم ... همان قاشقهای دسته بلند ... ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم !!! چرا مردم اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟ با آنکه همه چیزشان یکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خیلی ساده است در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد.

-------------------------------------
بازگشت به بالا
رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

تشکر کاربران

تشکر barzan از اين تاپيک

ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوعارسال تشکر    نوگرا صفحه اول انجمن -> شعر و داستان
صفحه 1 از 1

انتخاب پستها

تمامي مطالب ارسال شده:   

سطح دسترسی کاربران

شما نمي توانيد براي اين انجمن مطلب ارسال كنيد .
شما نمي توانيد براي مطالب اين انجمن جوابيه بفرستيد
شما نمي توانيد مطالب ارسالي خود به اين انجمن را ويرايش كنيد .
شما نمي توانيد مطلب ارسالي خود به اين انجمن را حذف نمائيد .
شما نمي توانيد به نظرسنجي هاي اين انجمن راي دهيد .


 

رفتن به:  


Powered by phpBB © 2001 phpBB Group

Persian Theme by : @ry@Top




استفاده از مطالب نوگرا فقط با ذکر منبع بلامانع مي باشد .

Powered By PHP-Nuke & Farsi Project By  PHPNuke.ir