barzan Newbie وضعيت: آفلاين 2 اسفند ماه ، 1385 تعداد ارسالها: 77 امتياز: 65880 تشکر کرده: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 16 تير ماه ، 1387 04:44:43 موضوع مطلب: دو داستان جالب / زن و دزد کلوچه هاش / حاج خانوم و مردکور
حاج خانوم و مردکور
يه روز يه خانوم حاجي بازاري خونه ش رو مرتب کرده بود و ديگه مي خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه براي حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و مي خواست آب بريزه رو سرش که شنيد زنگ در خونه رو مي زنند. تند و سريع لباسش رو مي پوشه و مي ره دم در و مي بينه که حاجي براش توسط يکي از شاگردهاش ميوه فرستاده بوده. دوباره ميره تو حمام و روز از نو روزي از نو که مي بينه باز زنگ در رو زدند. باز لباس مي پوشه مي ره دم در و مي بينه اينبار پستچي اومده و نامه آورده. بار سوم که ميره تو حمام، دستش رو که روي دوش مي ذاره، باز صداي زنگ در رو مي شنوه. از پنجره ي حمام نگاه مي کنه و مي بينه حسن آقا کوره ست. بنابراين با خيال راحت همون جور لخت و پتي مي ره پشت در و در رو براي حسن آقا باز مي کنه.حاج خانوم هم خيالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز مي کنه که بياد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهاي قديمي حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم مي بينه که حسن آقا با يه بسته شيريني اومده بنده خدا تعارفش مي کنه و راه ميافته جلو و از پله ها مي ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عريون ميشينه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. ميگه : خو ب خوش اومدي حسن آقا صفا آوردي! اين طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفيد ميشه و جواب ميده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اينم شيريني اش که آوردم خدمتتون...
---------------------------------------------------
زن و دزد کلوچه هاش
شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود . او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه مرد كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد . زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت . زن به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد . در همين حال دزد بي چشم و روي كلوچه پاكت او را خالي كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين مي شد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم ! با هر كلوچه اي كه زن از توي پاكت بر مي داشت ، مرد نيز برمي داشت . وقتي كه فقط يك كلوچه داخل پاكت مانده بود ، زن متحير مانده بود كه چه كند ، مرد با اينكه تبسمي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد . مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بـي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد. زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اين چنين آزرده خاطر شده باشد ؛ به همين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد نـمك نشناس بيفكند راه خود را گرفت و رفت .زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود . پاكت كلوچه اش مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن مرد بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بـي ادب ،نـمك نشناس و دزد خود او بوده .