بامبو
و سخس ( داستان کوتاه )
روزی
تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم.
شغلم
را دوستانم را ، مذهبم را زندگی ام را !
به
جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم.
به
خدا گفتم : آيا ميتوانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟
و
جواب او مرا شگفت زده كرد.
او
گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبينی؟
پاسخ
دادم :بلی .
فرمود
: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم ، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم .