Normal
0
false
false
false
MicrosoftInternetExplorer4
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:"Table Normal";
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-parent:"";
mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
mso-para-margin:0cm;
mso-para-margin-bottom:.0001pt;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:10.0pt;
font-family:"Times New Roman";
mso-ansi-language:#0400;
mso-fareast-language:#0400;
mso-bidi-language:#0400;}
احزاب ايراني تودهگرا، نخبهگرا، موج سوار
گفتوگو با سعيد حجاريان/بهناز خسروی
آقاي دكتر! همانطور كه ميدانيد، موضوع بحث ما، آسيبشناسي
غيرحزبي ماندن جامعهي ايراني است. بهنظر شما، چرا امروز احزاب قوي، ماندگار و
تاثيرگذاري در صحنه سياسي ايران حضور ندارند؟من سعي ميكنم براي پاسخ به سؤال
شما، مسأله را در سطح وسيعتري مطرحكنم تا كاملاً جابيفتد. بهنظرمن، مانع اصلي
برسرراه ماندگاري و تاثيرگذاري احزاب در ايران، مسألهي عدم "انباشت"
در زمينههاي مختلف است. در مباحث اقتصادي، انباشت همواره بهعنوان موتور محرك توسعه
شناخته شده است
احزاب ايراني تودهگرا، نخبهگرا، موج سوار
گفتوگو با سعيد حجاريان/بهناز خسروی
آقاي دكتر! همانطور كه ميدانيد، موضوع بحث
ما، آسيبشناسي غيرحزبي ماندن جامعهي ايراني است. بهنظر شما، چرا امروز احزاب
قوي، ماندگار و تاثيرگذاري در صحنه سياسي ايران حضور ندارند؟من سعي ميكنم براي
پاسخ به سؤال شما، مسأله را در سطح وسيعتري مطرحكنم تا كاملاً جابيفتد. بهنظرمن،
مانع اصلي برسرراه ماندگاري و تاثيرگذاري احزاب در ايران، مسألهي عدم
"انباشت" در زمينههاي مختلف است. در مباحث اقتصادي، انباشت همواره بهعنوان
موتور محرك توسعه شناخته شده است؛ چه در بخش خصوصي، چه دولتي و چه در بخش عمومي و
تعاونيها. مسألهاي كه بايد به آن پرداخت، اين است كه چرا در غرب انباشت سرمايه
صورتگرفت ولي اين امر در ايران هنوز انجام نشده است. شايد بتوان يكي از دلايل آن
را در طول تاريخ، به غارت اقوام چپاولگري مانند مغولها مربوط دانست. علت ديگر
نيز ميتواند اشرافيت پادشاهان باشد كه هميشه مازاد كشاورزي را خرج سور و سات و
خوشگذراني خود ميكردند و حتي بعد از كشف نفت نيز درآمد حاصل از آن صرف تسليحات
نظامي و ارگانهاي سركوبگر شده و تا حد زيادي در جنگهاي مختلف يا بر اثر فساد
اداري، هدر رفته است. اما اعلام اين نكته كه امروز مشخص نيست كه به يك روايت 60
ميليارد دلار و به روايت ديگر، 120 ميليارد دلار از درآمد مملكت از ابتداي انقلاب
تابهحال كجا رفته و صرف چه هزينههايي شده است؛ جاي تأمل خاص دارد.
در ابعاد ديگر مانند بحث انباشت علم و معرفت
نيز باز وضع بههمين شكل است. مسأله اينجاست كه چرا در پيكرهي علمي و معرفتي
ايران، انباشت علمي نداريم؛ درحاليكه در غرب، در هر رشته و معرفتي، فرد با
تحقيقات و مطالعات خود، نسبت به آنچه پيش از او وجود داشته است، برهمافزايي و
سينرژي دارد، اما ما همواره با گسستهاي معرفتي در كشورمان مواجه هستيم. يكزمان
انقلاب فرهنگي شد و تعداد زيادي از اساتيد به خارج مهاجرتكردند. پس از آن نيز بهدليل
سياستهاي غلط كنكور، بسياري ديگر از جوانان اين مرز و بوم را فراري داديم و بهجاي
آنها سهميهايهاي مختلف بر صندليهاي دانشگاهها نشستند؛ به طوريكه زماني رسيد
كه حتي نفر اول رزيدنتي نيز با سهميهي آزاد پذيرفته نميشد و نتيجه اين شد كه
بسياري از افراد مهاجرتكردند و امروز شاهديم كه تعداد زيادي مهندس و پزشك ايراني
در آمريكا و كشورهاي ديگر مشغول بهكار هستند. وجود لابراتوارها، كتابخانههاي
تخصصي، استادان راهنما و مشاور و ساير امكانات نيز به تسهيل انباشت علمي در آنجا
كمك ميكند؛ درحاليكه اين امر در ايران امروز بهسختي امكانپذير است.
در زمينههاي اجتماعي وسياسي چهطور؟
در ورزشهايي مثل كشتي و فوتبال هم وضع بههمين
شكل است. بايد ديد چرا ما در اين ورزشها سينرژي و انباشت نداريم و چه مسايلي باعث
شده است كه ما در اين زمينهها هر روز عقبتر ميرويم.
درمورد مسايل سياسي- اجتماعي، همين عدم
انباشت بهخوبي خود را نشان ميدهد. بهنظر شما چرا در جنبش دانشجويي ما، انباشت و
انتقال تجربه صورت نگرفته است؟ من فكر ميكنم، پيش از انقلاب، با وجود اينكه
سركوب خيلي بيشتر از حالا بود، جنبش دانشجويي بسيار فعالتر عمل ميكرد اما
انباشت تجربه در طول اين سالها انجام نشد و درنتيجه، امروز جنبش دانشجويي ما
حيران و از كار افتاده شده است. به عرصهي مديريت كلان نگاهكنيد؛ آيا در قدرت
انباشت صورت ميگيرد؟ هر دولتي كه روي كار ميآيد، اول دولت قبلي را نفي ميكند.
اعلام ميكند كه قبليها همه بد بودند؛ همه فساد كردند و ما ميخواهيم از صفر شروعكنيم،
ميخواهيم طرحي نو دراندازيم و حتي گاهي بهنوعي ميخواهند انقلابكنند؛ يعني همهي
خانههاي قبلي را خراب كرده و از نو بسازند. چرا كه از نظر آنها، همهي تجارب
قبلي بيخود بوده است؛ همه فاسد و خائن بودهاند و حالا بايد آدمهاي صفر كيلومتر
رويكار بيايند.
خوب! با اين مقدمه، اگر اجازه بدهيد به پرسش
اصلي بازگرديم؛ در مورد احزاب.
اين وضع در مورد احزاب هم بههمين شكل است.
در جهانسوم، احزاب عموماً با دو مشكل عمده روبهرو هستند؛ يكي قدرت دولتي كه سعي
ميكند به خود سازمان دهد و از ساير قدرتها سازمانزدايي كند و با هر دسيسه و
توطئهاي اينكار را انجام ميدهد تا مبادا هيچيك از اين قدرتها بعدها رقيب دولت
مستقر شوند. اين امر تا جايي پيش ميرود كه سازمانزدايي اساساً بهعنوان يكي از
وظايف دولتهاي جهانسوم تعريف شده است. درحاليكه در جهان سرمايهداري، از آنجا
كه عموماً هر يك از احزاب، بخشي از نظام سرمايهداري را نمايندگي ميكنند، چرخهي
قدرت دچار آسيب نميشود. اينگونه نيست كه مانند جهانسوم، قدرت مستقر بخواهد بههرنحوي
كه شده و با هر ترفندي، قدرتهاي بالفعل را سركوبكند و به آنها اجازهي بالقوهشدن
ندهد. من فكر ميكنم اين موضوع يكي از دلايلي است كه مانع انباشت تجربه در ميان
احزاب كشورهاي جهانسوم، از جمله كشور ما شده است.
آيا عامل عقبماندگي احزاب، تنها يك شرايط
خارجي بهنام دولت است؟
عدم انباشت در ميان احزاب، به يك علت دروني
هم برميگردد و آن، اين است كه در داخل احزاب، از آنجا كه هنوز فرهنگ دموكراسي
جا نيفتاده، تعامل ميان فراكسيونهاي مختلف، تعامل دموكراتيك نيست. لذا عموماً، هر
يك از فراكسيونها سعي ميكنند كه فراكسيون رقيب را از ميدان بهدركرده و آنرا
فتحكنند. سرنوشت حزب "وفد" در مصر كه حزبي بسيار قوي و قديمي در اين
كشور بود، از نمونههاي بارز نتيجهي عدم تعامل دروني است كه چنانچه ديديم، حدود
دو ماه پيش، اعضاي فراكسيونهاي مختلف بر روي هم اسلحه كشيدند و حزب از درون
متلاشي شد.
همچنين من معتقدم كه مشكلات ناشي از نبود
آموزش كافي، نخبهگرايي، فرقهگرايي و پيرسالاري در احزاب ايراني باعث شده كه آنها
انباشت تودهاي نداشته باشند و در نتيجه، هوادارني ندارند كه بهتدريج تبديل به
عضو شده و دوام حزب را تأمينكنند.
ناتواني احزاب ايراني در ارتباطگيري با
بدنهي اجتماعي از كجا ناشي ميشود؟
بهنظرمن، احزاب ايراني با جنبشهاي
اجتماعي همخواني ندارند. ميان آنها و جنبشهاي زنان، جنبشهاي محيط زيست،
دانشجويي و ديگر جنبشهاي اجتماعي فعال، دادوستدي انجام نميشود و انباشتي صورت
نميگيرد. نتيجه اينكه احزاب در كشور ما به دهكورههايي تبديل شدهاند كه راه
بهجايي نميبرند و به بنبست ميرسند.
مشكل ديگر اين است كه احزاب ايراني، هنر
ائتلاف ندارند. لازمهي ائتلاف، تعامل است و تعامل، ديد را گسترش ميدهد. اما اينها
فعاليتهاي بينالمللي را نميشناسند. حزب ليبرال ايراني با احزاب ليبرال دنيا
تعاملي ندارد و حزب سوسيال ايراني، احزاب سوسيال دنيا را نميشناسد. لذا اين حزبها
در ايران، انباشت ندارند و هميشه از داشتهها و سرمايهي ثابت خود استفاده ميكنند
و به زبان اقتصادي، چون سرمايه را بهكار نمياندازند، ارزش افزودهاي ندارند.
اين بحث در ايران، علل فرهنگي نيز دارد. در
ايران كار حزبي هميشه هزينههاي زيادي داشته است و همين امر باعث شده كه خانوادهها
معمولاً مانع فعاليت فرزندان خود در احزاب شوند. زير تيغ بودن احزاب، چه قبل و چه
بعد از انقلاب، خاطرههاي تلخي را براي خانوادهها بهجا گذاشته است و نتيجه اينكه
امروز، كمتر كسي حاضر است هزينهي فعاليت حزبي را بپردازد. فرهنگ بياعتمادي به
حزب و استراتژيها و رفتار دولت در مقابل آن، مانع از پيوستن افراد به احزاب شده و
مشاركت سياسي ايرانيان درحد رأيدادن در انتخابات خلاصه شده است.
موضوع ديگري كه اينجا وجود دارد، بحث موسميبودن
حزبهاي ايراني است؛ يعني اينطور نيست كه ما در كشور حزب نداشته باشيم، احزاب بههرحال
هرچند ضعيف، حضور دارند اما وجود آنها فقط در دورهي انتخابات ديده ميشود. بهنظر
شما دليل اين امر چيست و چه راهكاري براي آن وجود دارد؟
خوب! بهطوركلي، احزاب را ميتوان به دو
دسته تقسيمكرد؛ احزاب نخبهگرا و احزاب تودهگرا. دستهي نخست، در حالت عادي از
تعدادي از افراد حرفهاي تشكيل شدهاند كه در زمان انتخابات، رشد بادكنكي پيدا ميكنند.
بهقول معروف، همچون ماشين كمباين، در فصل درو از گاراژها بيرون ميآيند و براي
دروكردن رأيهاي مردم بهكار ميروند و پس از آنكه كارشان تمام شد، دوباره به
گاراژها برميگردند. در نهايت، تنها همان عدهي اوليه براي نگهداري و روغنكاري
آن تا فصل آينده باقي ميمانند. اين در حالي است كه انتخابات فقط يكي از كاركردهاي
احزاب تودهگراست. مقصود من از تودهگرايي احزاب، فعاليت و نفوذ آنها در ميان
تمام اقشار و لايههاي جامعه است. چنين احزابي دهها كاركرد ديگر نيز دارند؛ نظير
فعاليتهاي سنديكايي، صنفي، اتحاديهاي، فعاليت در جنبشهاي اجتماعي و سازماندهي
تودهها براي ميتينگها، تظاهرات و حتي انقلابهاي مخملي و سرخ.
بهنظرمن، موسميبودن احزاب به ساختار
سياسي كشور و استراتژي آنها بستگي دارد و از اينجهت چندان نميتوان به آنانخرده
گرفت. بايد ديد كه از كدام كشور و چه حزبي صحبت ميكنيم. من معتقد هستم كه احزاب
در ايران، عليالقاعده نبايد نخبهگرا باشند، بلكه احزاب ايراني براي آنكه در
قدرت مؤثر باشند بايد نقشهاي اجتماعي را نيز بر عهده بگيرند. ما حزبهايي هم
داريم كه من نام آنها را احزاب فرصتطلب، موجسوار و مفتسوار ميگذارم. اين
احزاب، آنهايي هستند كه در آستانهي انتخابات مانند قارچ ظهور ميكنند و در
آسماني بيابر غرش كرده، رعد و برق ميزنند و سعي ميكنند رأي جمعكنند. پس از
انتخابات نيز ديگر اثري از آنها ديده نميشود. اگر به تاريخ بعد از انقلاب نگاهكنيم،
بسياري از اين احزاب را ميبينيم كه با شناسنامه و مجوز يا بدون آن، حضور پيدا
كردند، اما امروز ديگر حتي در زمان انتخابات هم نامي از آنها نميبينيم. آنها
ميخواهند در زمان محدود، سهمي بگيرند و بهنفع ديگري كنار روند و حتي نه با
اهدافي در حد گرفتن پست كه تنها يارانهي احزاب و پول كاغذ بگيرند. من به اين
دسته، حزب نميگويم. اينها درواقع پارازيت نظام حزبي در ايران هستند و بهعنوان
طفيلي اين نظام رشد ميكنند.
آقاي حجاريان! يك مسأله اين است كه در
ايران و بهويژه در ميان احزاب اصلاحطلب، حزبهايي هستند كه بهنظر ميرسد بسياري
از مواردي را كه شما گفتيد، در دستور كار خود قرار دادهاند، اما نتيجهي مهم و
خاصي در عملكرد آنها ديده نميشود. مثلاً همين حزب مشاركت، بهنظر ميرسد كه
حداقل ارتباط با برخي جنبشهاي اجتماعي را در دستور كار خود قرار داده، اما در
عمل، نتوانسته است رابطهي خوبي با تودهي مردم يا حتي اقشار خاصي مانند دانشجويان
برقراركند. شما دليل آنرا چهگونه ارزيابي ميكنيد؟
مشخص است كه احزاب يا بايد سازمانهاي
مختلف، NGOها، انجمنها و جنبشها را فتحكنند و از
اين طريق تلاشكنند كه با اقشار مختلف ارتباط داشته باشند يا اينكه خود شاخه
بزنند و بهوسيلهي اين شاخهها، با سازمانهاي مختلف و درنهايت اقشار گوناگون
ارتباط داشته باشند. حزب مشاركت سعي نكرد كه سازمانها و انجمنها را مانند قلعههايي
فتحكند؛ بلكه در ساختار دروني خود، شاخههايي ايجادكرد و بعد توسط آنها و با اسم
و تابلوي مشاركت، بهسراغ تشكلها رفت. درواقع، مشاركت از ابتدا هدف خود را مشخصكرد
كه ميخواهد شفاف عملكند تا عملكردش توطئهآميز تلقي نشود، ولو اينكه اين حركتها
ضعيف باشند. بههميندليل، اگرچه هدف خود را تا جايي پيش برده است، اما هنوز
نتوانسته بسياري از شاخهها، مانند شاخهي كارگري را تقويتكند. از سوي ديگر، بر
اين باور بوده است كه مثلاً در اين زمينه، حزب كار ايران فعاليت ميكند و در اين
شرايط، ديگر ضرورت چنداني وجود ندارد كه حزب مشاركت در زمينهي كارگري، فعاليت
خاصي داشته باشد. در برخي حوزههاي ديگر نيز وضع همينطور است؛ مثلاً ما در حزب
مشاركت، روحانيوني مثل آقاي شيخ عباس روحاني، آقاي درايتي، آقاي هادي قابل و ديگران
را داريم. ولي با وجود حضور آنها، شاخهاي بهنام روحانيت تشكيل نداديم؛ چون
فكركرديم مجمع روحانيون وجود دارد و ديگر، لزومي به موازيكاري نيست. در مورد جنبش
دانشجويي هم وقتي دفتر تحكيم وحدت و سازمان ادوار تحكيم وجود دارند كه ما با آنها
رابطهي خوبي داريم، ديگر چه نيازي به موازيكاري است؟
اما اين دو تشكلي كه شما نام برديد، در
موارد مختلفي مانند انتخابات رياستجمهوري، رسماً مواضع كاملاً متفاوتي با حزب
مشاركت اتخاذ كرده بودند.
خوب! ما كه نميتوانستيم دنبال آنها برويم.
من شخصاً خيلي تلاشكردم كه بسياري از اختلافات را در ميان اين تشكلها حلكنم و
حالا فكر ميكنم درمورد جنبش دانشجويي ايران، به حد كافي انشقاق و تفرق وجود دارد
و در اين شرايط ما نميخواهيم انشقاق جديدي، مطابق مواضع خودمان، ايجادكنيم.
منبع :نشریه نامه شماره 51